تبليغاتX
ما ميتوانيم
چرا خاک گرفتی وبلاگم؟

سلام دوستای گلم عزیزای رهگذر و کم گذر......سلام

واسه شروع بحثمونو داغ نمیکنم یهو وبلاگ نگرخه

ولی انصافا چند تا جمله میذارم از یه عزیزی فک کنین

خالی از لطف نیست:

v   عشق پول ومال نیست که بتوان آن را جمع کرد عشق عطر وطراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد

v     قلب خود را از همه چیز تهی کنید آنگاه خداوند با عشقش آن را بهریز خواهد کرد

v     خدایا به من بیاموز که اگر می خواهم دنیا را تغییر دهم باید خودم را دگرگون کنم.

خداوندا نثار دل من دیدار توست بهار جان من در مرغزار وصال توست.

v   خدایا همه چیز طبق خواست تو تحقق می یابد پس چرا بااید نگران وپریشان باشم؟

وقتی که قلب انسان آتشفشان باشد عشق وجود ندارد تا گلهای صلح برویند.

خدایا به من قلبیببخش که برای دیگران بتپد با اشک دیگران اشک بریزد از شادی دیگران شاد شود.

v   یکی از مهمترین راههای رسیدن به خدا عشق به او ویاری به فقراء است

v   الهی قلب مرا بگیر وبه جای آن قلب خود را به من عطا کن!

با تشکر از تبسم عزیز التماس دعا


 

نوشته شده توسط وحید در 88/07/21 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت


چقدر از دلتون دفاع میکنید؟!؟!

یاد خدا آرامبخش قلب هاست

دروازه دل
 

گفتم: در گروه خودتان چه کاره ای؟

 

گفت:دروازه بان دلم!

 

گفتم: این هم شد کار؟ برو تو خط حمله

 

گفت: فکرم از دروازه مطمئن نیست, دلم یه دروازه است,اگه کنترل

 

نکنم,می بینی پی در پی گل میخورم.

 

گفتم: مثلا چه گلی؟

 

گفت: گل گناه, گل هوس, گل غرور, گل دوستی های حساب

 

نشده,گل غفلت از آینده و آخرت!

 

گفتم: چطوره جمع بشیم و با تیم ابلیس مسابقه بدیم؟

 

 گفت: به شرط اینکه خودم دروازه بان باشم,چون میدونم از چه

 

زاویه ای توپ گناه رو به طرف دروازه دل ها شوت می کنن.

 

 گفتم: قبول, ولی از کجا این تجربه رو کسب کردی؟

 

 گفت: زاویه حمله ابلیس غفلتــــه.

 

 گفتم: پس تو خط دفاع رو بیشتر دوست داری!

 

 گفت: آدم اگه نتونه دفاع خوبی داشته باشه, مهاجم خوبی هم

 

نمیشه!

 

گفتم: دیگه کدوم زاویه را باید مراقب بود؟

 

 گفت:

 

خواهی نخوری ز تیم ابلیس شکست

                                     

                                    باید به دفــاع از دل و دیــــده نشست

 

چون شوت شود به سوی دل توپ گناه

                                    

                                   دروازه دل بـــه روی آن بـــاید بست

 

ماه های محرم وصفرو رمضان همیشه یه مانعی هستند برای

 

ورود شیطان به دل هامون...حالا که از ماه صفر هم تنها ۱۰ روز

 

مونده،پس حداقل تو این روزای طلایی دلمون رو خوب تربیت کنیم

 

تا همیشه از گل شیطان در امان باشه.آمین


 

نوشته شده توسط وحید در 87/11/28 ساعت 22:52 موضوع | لینک ثابت


هدیه ای ناقابل!

3

4

سلام دوستای گلم این مطلبو یکی رفقام بهم هدیه کرد و منم

به شماهدیه میکنم

به امید برچیده شدن ظلم و ستم از روی کره خاکی و شکفتن

دوباره بذر محبت در دل انسانهای تاریک دل

البته شرمنده اگه واسه آپم خبرتون نکردم چون مسافرت هستم

و  گرفتار!!!!!!

                 2جملات انرژی بخش 2 

1معیار واقعی بودن تصمیم ان است که دست به عمل

بزنیم 1     

1اجازه نده ترس تو را فلج سازد  1     

1افرادی که از ریسک کردن میترسند به جایی نمیرسند   

منشا همه بیماریها در فکر است1 

1رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما

حتمی است 1  

1چنانچه نیک اندیش باشید خیر و خوشی به دنبالش

خواهد امد1           

1افراد موفق هیچ وقت اجازه نمیدهند که شرایط ازارشان

دهد 1           

1افرادی که زمان را در انتظار شرایط عالی از دست میدهند

هرگز موفق نمیشوند 1        

1اعمال ثابت ما سرنوشت ما را تعیین میکند 1           

1هنگامی که تخیلات و منطق در ضدیت با هم قرار بگیرند

تخیلات پیروز میشوند 1          

1وقتی که هدف روشنی داشته باشیم احساس روشنی

به ما دست میدهد 1            

1ترس را از خود بران و با خود بگو من با نیروی شعور

خود قدرت انجام هر کاری را دارم1

1هر کس از قدرت انتخاب برخوردار است پس سلامتی

و شادی را انتخاب کند1       

1قانون زندگی , قانون باور است 1        

1اعتقادات ما اعمال افکار و احساسات ما را شکل

میدهد1      

 1با هر تصمیمی تغییری تازه در زندگی اغاز میکنید1            

1برای شروع باید باور داشته باشی که میتوانی سپس

با اشتیاق شروع کنی1        

1اگر نمیدانی به کجا میروی به هیچ کجا نخواهی رسید 1    

نبوغ در سادگی نهفته است 1       

1این روشنی هدف است که به شما نیرو میبخشد1      

1در زندگی شکست وجود ندارد بلکه فقط نتیجه

موجود است 1   

1باور به طور خود بخود به اجرا در میاید 1            

1نه موفقیت و نه شکست یک شبه ایجاد نمیشود 1             


 

نوشته شده توسط وحید در 87/11/21 ساعت 22:34 موضوع | لینک ثابت


فرق عشق با ادواج

2

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش

كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين

درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

* عشق و ثروت و موفقیت *

زنی از خانه بیرون آمد و سه یرمرد با چهره های زیبا دید
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید


 

نوشته شده توسط وحید در 87/10/23 ساعت 19:44 موضوع | لینک ثابت


صف شكنان عاشق

تولد و كودكي

به سال 1333 در خانواده‌اي مستضعف، مسلمان، متعهد و دردكشيده در خرمشهر متولد شد. پايبندي خانواده او (بويژه پدرش) به اسلام عزيز باعث گرديد كه از همان كودكي عشق به خدا و خاندان عصمت و طهارت(ع) در جان و قلب محمد ريشه دواند. از همين ايام وي تحت نظر پدر بزرگوارش به فراگيري قرآن مجيد پرداخت.

 فعاليتهاي سياسي – مذهبي

فعاليتهاي سياسي – مذهبي شهيد جهان‌آرا از شركت در جلسات مسجد امام صادق(ع) خرمشهر شروع شد. واز همان زمان مبارزه جدي او عليه طاغوت آغاز شد. در سال 1348 – در سن 15 سالگي – تحت تاثير جنبش اسلامي به رهبري حضرت امام خميني(ره) همراه عده‌اي از دوستان فعال مسجدي‌اش وارد مبارزات سياسي شد. ابتدا به برپايي جلسات تدريس و تفسير قرآن در مساجد پرداخت؛ ضمن آنكه در مبارزات انجمنهاي اسلامي دانش‌آموزان نيز شركتي فعال داشت. در اواخر سال 1349 همراه برادرش به عضويت گروه مخفي حزب‌الله خرمشهر درآمد. افراد اين گروه با هم ميثاقي را نوشته و امضاء كردند و در آن متعهد شدند كه تحت رهبري حضرت امام خميني(ره) تا براندازي رژيم منفور پهلوي از هيچ كوششي دريغ نكرده و از جان و مال خويش براي تحقق اين امر مضايقه نكنند. بعد از آن، براي عمل به مفاد عهدنامه و به منظور خودسازي، روزه مي‌گرفتند و به انجام عباداتشان متعهد بودند. اين گروه براي انجام نبردهاي چريكي، يكسري از ورزشها و آمادگيهاي جسماني را در برنامه‌هاي روزانه خود قرار داده بودند تا در ابعاد جسماني و روحاني افرادي خود ساخته شوند. در سال 1351 اين تشكل به وسيله عوامل نفوذي از سوي رژيم منحوس پهلوي شناسايي شد و شهيد جهان‌آرا، به همراه ساير اعضاي آن دستگير گرديدند. پس از مدتي شكنجه و بازجويي در ساواك خرمشهر، سيد محمد به علت سن كم به يكسال زندان محكوم و به زندان اهواز منتقل گرديد. مدتي كه در زندان بود در مقابل شديدترين شكنجه‌ها مقاومت مي‌كرد، به همين جهت دوستانش هميشه از طرف او خاطر جمع بودند كه هرگز اسرار و اطلاعات را فاش نخواهد كرد. ايشان با اخلاق و رفتار پسنديده و حسن برخوردش، عده‌اي از زندانيان غيرسياسي را نيز به مسير مبارزه و سياست كشانده بود.

پس از آزادي از زندان، پرتلاشتر از گذشته به فعاليت خود ادامه داد و ساواك او را احضار و تهديد كرد تا از فعاليتهاي سياسي و اسلامي كناره‌گيري كند. تهديدي بي‌نتيجه، كه منتهي به نيمه مخفي شدن فعاليتهاي او و دوستانش گرديد. 

پس از اخذ ديپلم (در سال 1354) براي ادامه تحصيل راهي مدرسه عالي بازرگاني تبريز شد و براي شكل‌گيري انجمن اسلامي اين مركز دانشگاهي تلاش نمود. در اين زمان در تكثير و پخش اعلاميه‌هاي امام امت(ره) و نيز انتشار جزوه‌ها و بيانيه‌هاي افشاگرانه عليه سياستهاي سركوبگرانه رژيم فعاليت مي‌كرد. در سال 1355 به دليل ضرورتي كه در تداوم جهاد مسلحانه احساس مي‌كرد به گروه منصورون پيوست. از همين دوران بود كه به دليل ضرورتهاي كار مسلحانه مكتبي، ناچار به زندگي كاملاً مخفي روي آورد.

سال 1356 مامور جابجايي مقاديري سلاح از تهران به اهواز شد. در حالي كه گروه توسط عوامل نفوذي ساواك شناسايي شده و گلوگاههاي جاده تهران – قم توسط مامورين كميته مشترك ضدخرابكاري كنترل مي‌شد، وي ماهرانه خودرو حامل سلاحها را از تور ساواك عبور داد و به اهواز رساند با همين سلاحها محمد و دوستانش دست به اجراي تعدادي عمليات مسلحانه (هماهنگ با اعتصاب كارگران شركت نفت در اهواز) زدند. در كنار فعاليتهاي مسلحانه، امور سياسي – تبليغي را نيز از ياد نمي‌برد و دامنه فعاليتهايش را به شهرهاي تهران، قم، يزد، اصفهان و كاشان گسترش داد.

در تاريخ 2/2/1357 سيدعلي جهان‌آرا، برادر سيدمحمد نيز توسط ساواك به شهادت مي‌رسد. 8


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط وحید در 87/10/10 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت


آیا میتوانی از مذهب خود در برابر شبهات وهابیون دفاع كنی ?


etehad1
اگر به مكه و مدینه رفته باشید  حتما  نوع رفتار وهابیون با شیعیان را مشاهده كرده اید خصوصا در قبرستان بقیع كه مدام مانع زیارت  شیعیان شده و آنها را آزار میدهند

اگر اخبار عراق را پیگیری میكنید مدام از حملات  انتحاری وهابیونی كه  در  مراسمهای مذهبی شیعیان خود را منفجر كرده و عده زیادی را به قتل می رسانند با خبرید

و شاید از شیعیان پاكستان كه در سكوت خبری رسانه ها به دست تندرهای سلفی قتل عام میشوند  اطلاعی نداشته باشد و اندك زمانی آنسوتر در افغانستان طالبان وهابی مسلك اقدام به قتل عام وسیع شیعیان در حمله به مركز افغانستان كردند . وهابیون خون شیعه را مباح و زن و ناموس شیعیان را بر خود حلال می دانند . وهابیون  با استفاده از پول هنگفت ناشی از فروش نفت عربستان سعودی در بی خبری دنیای اسلام به سرعت در حال نشر عقاید فاسد  خود هستند و حتی پایشان به آسیای میانه هم باز شده است . اگر به سایتهای اینترنتی عربی و روسی و انگلیسی وهابی سری بزنید مطمئنا سایتهایی را خواهید یافت كه  مدام تبلیغ میكنند شیعیان نجس و كثیف هستند

شاید هرازگاهی اخبار پراكنده ای از اقدامات و شیطنت های وهابیون در مناطق جنوبی ایران خصوصا در سیستان و بلوچستان را خوانده باشید و شنیده باشید كتابهای ضاله خود را وارد كشور میكنند و در حال تبلیغ هستند .

یكی از كارگران وهابی شركت نفتی آرامكو عربستان از شیخ "بن جبرین" میپرسد آیا غذا خوردن یك وهابی با كارگران شیعه سر یك میز جایز است. شیخ بن جبرین پاسخ میدهد: سعی كنید از آنان دوری كنید و جایتان را تغییر دهید، در غیر این صورت با طعنه و كنایه و بی احترامی نفرت خود را نسبت به آنان نشان دهید. شما باید سعی كنید بطلان و كذب بودن عقاید مخرب و منحرفشان را آشكار كنید و سپس آنان را متقاعد كنید حقانیت مبانی عقیدتی وهابیت را بپذیرند و دست از عقاید موهوم خود بردارند. اگر آنان مقاومت كردند باید به عقوبت خود برسند و كشته شوند. "بن جبرین" در مورد حكم فقهی مربوط به پرداخت زكات به خانواده های نیازمند شیعه در عربستان خاطر نشان میكند: علمای وهابی در كتب فقهی خود پرداخت زكات به كفار و بدعت گذاران را منع كرده اندو از آنجا كه روافض جزو كفار محسوب می شوند، نباید زكات به آنان تعلق گیرد.

قطعا حملات بی امان وهابیون به شیعیان حاكی از آن است كه ایشان در مقام بیان استدلالات منطقی و دینی  و مناظره با شیعیان  ناتوانهستند  ضعف علمی علمای وهابی نه تنها بر شیعیان كه بر تمام دنیا آشكار شده است نگاهی به فتواهای مضحك ایشان در چند سال اخیر نشان میدهد چقدر علمای این فرقه از تجزیه و تحلیل مسائل دینی ناتوان هستند فتوای حرام بودن خرید و فروش گل، حرام بودن تقدیم گل به دوستان و یا بردن آن برای عیادت از بیماران، حرام بودن رانندگی زنان، حرام بودن تصویربرداری، حرام بودن عكس یادگاری، حرام بودن شكل و تصویر، مجسمه و پیكره، حرام بودن وسایل تزیینی و دكوربندی، حرام بودن اینترنت و چت، حرام بودن بازی فوتبال، حرام بودن شناسنامه و كارت شناسایی برای زنان، حرام بودن آب یخ و بستنی و... و كافر دانستن هر كس كه به میخكوب بودن و سكون زمین باور نداشته باشد و كافر دانستن شیعه در فتواهای شماره 7308 و شماره 1661 از سوی كمیته دایمی پژوهش‌های علمی و فتواهای عربستان و ... .

نكته قابل تامل آن است كه وهابیون علیرغم تمام عقاید خرافاتی و منحط خود با تكیه بر درامدهای عظیم عربستان سعودی و استفاده از امكانات بسیار زیاد در حال تبلیغ در گوشه گوشه دنیای اسلام از عربستان كه پایگاه ان است تا ایران، عراق، مصر،پاكستان،هند،مالزی،اندونزی،تمام كشورهای آسیای میانه  و هر جا توان نفوذ داشته باشند  در حال  تبلیغات عمدتا ضد شیعی هستند .

اما نسل جوان ما چقدر از تاریخچه و عقاید وهابیت و شبهاتی كه بر مذهب حقه جعفری وارد میكند آگاهی دارد ؟ نسل جوان ما چقدر از خطراتی كه این مسلك خود ساخته  متوجه جهان اسلام كرده اطلاع دارد ؟ آیا جوان شیعه ایرانی توان دفاع علمی –مذهبی جانانه از مذهب خود را در مقابل یك وهابی دارد و می تواند به شبهات بی اساس آنها پاسخ كوبنده بدهد ؟ آیا جوان ایرانی در حوزه مذهب خود مطالعه میكند ؟ به نظر من  وهابیت بزرگترین خطری است كه جهان اسلام و آبروی مسلمانان را مورد هدف قرار داده و خصوصا در این مسیر برای  تطمیع و توجیه معاویه وار یك میلیارد مسلمان جهان و شوراندن آنها علیه شیعه  تمامی نیروی خود را بسیج كرده است  . تبلیغات وهابیت علیه شیعه در این مسیر قرار گرفته كه شیعیان را باید ارشاد كرد و اگر توجهی نكرده و وهابی نشدند خون آنها مباح و زن و ناموس و آبرو و مال ایشان حلال است . پیداست زمانه ای نیست كه شیعه دست به قبضه  اسلحه ببرد و مبارزه نظامی آغاز كند جوان شیعه به راحتی می تواند از امكانات دنیای امروز استفاده كند و با مطالعه  عمیق و ریشه دار ادله  سست و خرافی وهابیون را برملا سازد

بر تمامی نسل جوان ایرانی است كه نه تنها به سلاح منطق دینی مجهز شوند بلكه در مقابل كلمه به كلمه  توجیهات وهابیون دلایل كوبنده ای  آورده و اجازه ندهند مورد هجمه بی امان  قرار گیرند

به نظرم اگر شیعیان در این برهه از تاریخ نسبت به این خطر عظیم بی توجهی كنند تاریخ آنها را ملامت خواهد كرد  از تمامی دوستان می خواهم در این بحث مشاركت كنند و در مورد تاریخ و بنیان وهابیت تا عقاید و شبهات واردة از سوی انان به مكتب تشیع و نیز فعالیتهای آنها در جهان اسلام  دیگر دوستان را آگاهی بخشند. هدف از این بحث توجه دادن شیعیان به خطر وهابیت و چگونگی و شیوه های مبارزه فكری-اعتقادی با ایشان و تشویق دوستان به مطالعه بیشتر برای حراست و پاسداری از كیان و حریم شیعه می باشد
شما دوست عزیز اگر با یك وهابی در مكه و مدینه  یا در همین دنیای مجازی اینترنت برخورد كردید توان دفاع از مذهب خود را دارید ؟

:-(  :-(  :-(


 

نوشته شده توسط وحید در 87/08/30 ساعت 22:7 موضوع | لینک ثابت


انسان و شادی

دکتر الهی قمشه ای،اندیشمند وعارف ،مفتخر سرزمین آریا(ایران زمین) میگویند:

شادی حقیقی متعلق به آدمیزاد است ،

پس مهمترین کار این ِ که از آدمیزاد بودنمون مراقبت کنیم .

حقیقت روح ما شادیست و خدا را حضرت شادی نامیده اند

آنکس که از همه شادتره خداوند است.

شادی بی نهایت و مرکز شادی اوست .

مردم نمی دانند که نباید بروند دنبال شادی ،

ما باید وظیفه خودمون را انجام بدیم ، شادی به دنبال آن می آید .

اگر به به انسانیت خود وفادار بودید و عمل کردید اولین نتیجه اش شادیست .

ما باید منبع غصه رو از بین ببریم و گرنه پناه بردن به خوشی های زود گذر

چاره نیست و غصه دوباره سراغمون میاید.

برای شاد بودن باید خوب بود.

کوچکترین کار بدی ما رو غصه دار میکند.

لحظه به لحظه تمام عالم گزارش میدهند که داری کار بدی میکنی

و فرشته ای خواهد گفت : دست نگه دار.

ولی شما خودتان را کور میکنید.

دست از دیوان بکش و فرار کن به سوی او .

بیشترین لذتها به کسی میرسه که بیشترین خدمت را میکند.

اصلاً اغلب فشارهای روحی و نگرانی ها رو نفس ما تولید میکند.

این شیطان است که شما را میترساند از مشکلات،

بیخودی مشکلات رو در نظر شما بزرگ جلوه میدهد

و از یه کاه کوه میسازه.


 

نوشته شده توسط وحید در 87/08/28 ساعت 22:6 موضوع | لینک ثابت


زندگی کنیم

دو روز مانده به پايان جهان‏،‏ تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.


تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.


پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.داد زد و بد و بيراه گفت.

خدا سكوت كرد. جيغ كشيد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت.

خدا سكوت كرد.به پروپاي فرشته ها و انسان پيچيد‏،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ،خدا

 سكوت كرد.


دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم ‏ اما يك روز ديگر هم

رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين

يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز … با يك روز چه كار مي توان كرد…خدا گفت : آن كس كه لذت يك

 روز زيستن را تجربه كند‏، گويي كه هزار سال زيسته استو آنكه امروزش را در نمي يابد‏، هزار سال هم به

كارش نمي آيد. و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهموت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند‏، مي

 ترسيد راه برود‏ ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد … بعد با خودش گفت : وقتي

 فردايي ندارم‏ نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد.بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و روي اش پاشيد. زندگي را نوشيد وزندگي را بوييد و چنان

به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود . مي تواند بال بزند. مي تواند پا روي خوشيد بگذارد. مي تواند

 …

او در آن يك روز، آسمان خراشي بنا نكرد. زميني را مالك نشد.مقامي را به دست نياورد اما …

اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد.سرش را

 بالا گرفت و ابر ها را ديد و به آنها كه او را نمي شناختند‏ سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته

 دل دعا كرد.

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشيد‏ عاشق شدو عبور

كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد ، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال

 زيسته بود..


 

نوشته شده توسط وحید در 87/08/28 ساعت 21:30 موضوع | لینک ثابت


خدا سلام رساند و گفت

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم،

 خوشه های سرخ انگور آویزان.


مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای

است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه

 زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.


و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.


و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس

 تو هم رفتن و دویدن بیاموز.


من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و

پاهایمان در بند!


او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و

کوه به گونه ای و درخت به نوعی.


تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.


و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر.

زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و

همه تابستان را.


وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند،

 ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می

 کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما

دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی

بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی

 رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.


من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت:

تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست

 نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به

 تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.


و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان

را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه

هایی لخت و عور.


مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما

خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و

همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت

 و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای

عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی

 داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها

دویدی!


 

نوشته شده توسط وحید در 87/08/28 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت


روسپی و راهب

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

 راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …

 

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست  و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد ...

 

 بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ... praying

 

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!

 

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...

 

راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! shame on you

 

زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ praying

 

خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ... skull

 

روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !

 

در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد : " تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!! "

 

از کتاب : " پدران . فرزندان . نوه ها "  

اثر : پائولو

کوئلیو 


 

نوشته شده توسط وحید در 87/08/28 ساعت 21:8 موضوع | لینک ثابت